تبليغاتX
VoDoO EyE

منم شیلا دختری بی نقاب و افسار گسیخته

 123 تخته!!

حالم از همتون بهم می خوره. آدمای متعفن ِ متقلب!

 می خوام پامو بذارم رو سرتون انقدرفشار بدم تا ...

 

.

.

.

بترکه

 

درش تخته ...........

 

دیگه نمی نویسم


+|
 چراغهای رابطه!!!
می‌خواستم خونه بگيرم که آرامشم رو تو چارديواری

 

تنهاييم بسط بدم

 

تنهاييم رو با دود سيگار به رقص در بيارم

 

 

و محظوظ بشم از حرکات موزونش تو آسمون کوير

 

 

 

اما ......

 

الان در خفقان دخترکانی گير کرده‌ام که

 

مهم تر از نان شب تصاعد نمودار تعداد دوست پسراشونِ

 

و صد البته هر چه پيش آيد خوش آيد

 

.....

 

بوی تعفن دروغهای رنگارنگ که باورش خشنودشان ميکند

 

فضای خونه رو عطرآگين ميکند

 

......

 

 

چراغهای رابطه همان به که خاموش


+|
 و اینک مرگ!!!!!
هفت گام

 

                          هفت رقم 

                                                   و کرگدن

 

                                                                          تسلیم یوغ


+| typeing byشیلا In سه شنبه هفتم آذر 1385 Time 21:25 |
 خیانت!!!!!
آدمی سیبی خورد و پسرش آدم شد

ما از نطفه ی آن مرد هوس رانیم

 

 

 

زوج(شریک) زندگی ای وجود ندارد که یکی از طرفین ، حداقل یک بار ، حداقل در ذهنش،

به دیگری خیانت نکرده باشد و خیانت در ذهن عملا تفاوت زیادی با خیانت اشکار ندارد

........ خیانت خیانت است.



 


+| typeing byشیلا In سه شنبه دوم آبان 1385 Time 13:46 |
 حماقت که بد نیست بچه! فقط داد نزن

بیشتر از اونی که فکر کنین خیانت دیدم...............................

 

فقط قبل از تف کردن اول سمت چپ رو نگا کن، بعد سمت راست، بعد به بغل‌دستی‌ت بگو که از بچگی دوست داشتی یا یه آدم برفی داشته

باشی که با دیدنت مث سگ آب شه یا خودت یه آدم برفی باشی که تابستونا سرما بخوره و زمستونا مث سگ خاطرات سرماخوردگی‌ش‌‌و

تایپ کنه. اما قول بده که وقتی سکسکه‌ات گرفت، نق نزنی که سرت کلاه رفته. هی بچه! این مرحله رو همه باید طی کنن، حتی اونایی که

رژیم دارن و فکر می‌کنن دیکتاتورها، واجب‌الکلون‌ترین سگای خدمت‌گزار دنیان...

می‌بینی؟ یک زندگی سگی، در مقیاس زمان. بعد امید. بعد بوی سگ... بعد تو. بعد من. بعد دویدن. یه دویدن زیاد. در مقیاس زمان. بعد امید.

بعد خاطره. بعد بوی سگ... بعد دو هفته تعطیلات. ناهار: گوشت سگ با سس مخصوص سگ. بعد من. بعد یه غروب سه‌شنبه‌ی پر از باد.

بعد یه شب سه‌شنبه‌ی شلوغ. بعد یه خواب سگی با شکم خالی. صبحانه باید با بوی سگ در رخت‌خواب صرف شود...

بهت که گفته‌ام، جدی نگرفتن یک زندگی سگی تا وقتی خوبه که بوی سگ ندی. وقتی بوی سگ دادی، یا باید بری مواظب گوسفندات باشی

یا باید سرما بخوری و صدای مرغ و خروس درآری تا لو نری. می‌دونی، سگا وقتی سرما می‌خورن یه دستشون‌و می‌ذارن زیر سرشون.

بعد بسته به عمق خاطرات‌شون یا پوزه‌شون‌و می‌خارونن یا سعی می‌کنن سگک قلاده‌شون‌و شل‌تر کنن. بعد چشماشون‌و می‌بندن و فقط به

ساعت زل می‌زنن. هر سگی می‌دونه که ساعت، چندش‌آورترین «د براون ساید آف»ِ یه زندگی سگی می‌تونه باشه. اونایی که تجربه‌شون

بیشتره، توهم می‌زنن که روی هر کدوم از عقربه‌ها یه سگ نشسته. توهم می‌زنن که سگا منتظرن تا ساعت سه و هیجده دقیقه بشه و یه

داگ‌استایل بزنن تو رگ. توهم می‌زنن که خودشون جای ثانیه‌شمارن. و خدا یه جور باتری خورشیدی که شبا اضافه‌کاری می‌کنه. اما

جوون‌ترها صرفاً یه ساعت شنی تصور می‌کنن که ترک خورده و شن‌هاش داره می‌ریزه بیرون. یه ساعت شنی تموم‌شدنی که شن‌هاش

دارن می‌ریزن بیرون


+| typeing byشیلا In شنبه یکم مهر 1385 Time 15:28 |
 مار که دوست داری؟؟؟
زندگی واسه ی من دو تا فلسفه داره یا مرگه ارزو یا ارزوی مرگ !!!!

 

 

شیشه ای که توش پر بچه مارای زشت و سمی بود

از دستم افتاد و شکست

زیر بالش آبی که زیر سرت میزاری یه مار کوچولو لالا کرده

 


+| typeing byشیلا In سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 Time 17:8 |
 سلام؟
خودکشی کردم یادگاری روی دستم باقی موند ولی نفهمیدم اونا چرا دوباره

منو به این دنیا گره زدن!!!!

مگه اونا چی از من می دونستن؟؟؟

اونا تا چه حد مرگ براشون ارزو بود. یه چیزی رو خوب فهمیدم!!!

من برگشتم بده یه ماه ولی قول نمیدم اندفعه هم واقعا موندنی باشم چون

مرگ یکی از دغدغه های

بزرگه منه ولی .................

 

دلم نمی خواست شماها فکر کنین دروغ گفتم یا فکر کنین خودمو قایم

کردم هرچند بعده اون اتفاق

خیلی چیزارو از دست دادم.ولی الان ارزشم رو فهمیدم

و این منم شیلا دختری افسار گسیخته و بی پروا اینجا !!!!!

 

 

چاپ اعلامیه ی ترحیم

در بیست دقیقه....

مرگ من

یک دقیقه شاید....

رها شدن...

چشمان تو یک سال شاید....

اشکبار رفتن من...

ده سال...

صد سال بعد....

چاپ اعلامیه ی ترحیم در دو دقیقه...

مرگ

 


+| typeing byشیلا In چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 Time 4:12 |
 دره اینجام با جونه صاحبش تخته شد

گاه از پوچ بودنت می شکنی

و سرانجام آنقدر نیستی که بودن به حجم تو نمی آید

آن زمان بود که در تاریکی متولد شدم

تنها و فارغ از عشق

زندگی معنا یافت

در تاریکی

 

 

سلام  دیگه سر نزنید چون دیگه نیستم دارم واسه ی همیشه می رم

 

می رم شاید اون زیر ارامش بگیرم

 

می رم شاید...........

 

ولی یادم نمی ره باهام چی کار کردن

 

می رم  خاک ارومم کنه

 

۱۸ سالم بود

 

 

 

اینم اخرینش

 

 

 

این روزها اینگونه ام ببین

دستم چه کند پیش می رود،انگار:

هر شعر باکره ای را سروده ام

پایم چه خسته می کشدم،گوئی:

کت بسته از خم هر راه رفته ام،تا زیر هر کجا

حتی شنوده ام هر بار

شیون تیر خلاص را

×××
ا

ی دوست

این روزها

با هر که دوست می شوم احساس می کنم

آنقدر دوست بوده ایم که دیگر

وقت خیانت کردن است...

این روزها این گونه ام:

فرهاد واره ای که تیشه ی خود را گم کرده است

آغاز انهدام چنین است

اینگونه بود آغاز انقراض سلسه مردان

یاران

وقتی که صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید:

-یک جنگجو

که نجنگید

اما...

شکت خورد

 

 

 

 


+| typeing byشیلا In شنبه چهاردهم مرداد 1385 Time 5:3 |
 می رقصم!!!؟؟؟

بي تو پرواز مرگيست تدريجي

که با تاريکي تلفيق ميشود

که خيالم رهايي بود

از رها شدن

که دستانم تو را پر پر ميکرد

و تو

تو مرا به اسارت سه حرف در آوردي

که بسوزم

که رد پاي شهوت شوم

که طغيان تو را

درون تنگ بلوري

به نمايش گذارم

و تو

تو مرا بدرقه ميکني

تا پاي مرگ !



تا پاي مرگ روي آتش ميرقصم

 

 

 

 

زندگی کردن تلف بودن،پلاسیدن،نطفه ای را پرورش دادن برای زندگی و این تکرار تکرار

 

است.

 


+| typeing byشیلا In شنبه هفتم مرداد 1385 Time 8:37 |
 لعنت به امروز!!!!

امروز..

روز به خون کشیدن آتش است...

زبانم را که میفهمی...؟!

 

توی داستان هایی که تو برام مینوسی و میفرستی

شخصیت قهرمان ماله تو بوده...همیشه..

میشه یه بار من بیام و تورو نجات بدم؟!

من هیچ وقت دوس نداشتم ملکه ی جوان باشم که توی قلعه دشمن اسیرم...

یهیه بار تو بشو شاهزاده اسیر...کمک دخترک فقیر که با کلتم میام و نجاتت میدم..!ها

 

یه معادله ی نابرابر اما درست انسان حیوان است ولی حیوان انسان

نیست.


+| typeing byشیلا In یکشنبه یکم مرداد 1385 Time 0:57 |
 ای دریغ؟؟؟!!!!
ای دریغ ! ای دریغ که فقر
چه به آسانی احتظار ِ فضیلت است
به هنگامی که تو را از بودن و ماندن گزیر نیست .
ماندن آری و اندوه ِ خویش را شام گاهان

به چاه ساری متروک در سپردن ،
فریاد درد ِ خود را
در نعره ی توفان رها کردن ،
و زاری ِجان ِ بی قرار را
با هیاهوی باران
در آمیختن
.
ماندن آری ماندن

و به تماشا نشستن دروغ را که عمر چه شاهانه می گذرد به شهری که
ریا را پنهان نمی کنند و صداقت هم شهریان تنها در همین است .
به هنگامی که هم جنس باز و قصاب

بر سر ِ تقسیم ِ لاشه
خنجر به گلوی یک دیگر نهادند
من جنازه ی خود را بر دوش داشتم
و خسته و نومید گورستانی می جستم .
دریغا که فقر ممنوع ماندن است از توانایی ها به هیات ِ محکومیتی ؛

ور نه حدیث ِ به هر گامی ستاره ها را در نوشتن .
ور نه حدیث ِ شادی و از کهکشان ها بر گذشتن ،

ور نه لبخند و از جرقه ی هر دندان آفتابی زادن

 

 

 

عمر را همچون کرگدن سفر می کنم  و  تنهایی فلسفه ی من است و

جدایی مذهبم و بی کسی جهان بینیم.

 


+| typeing byشیلا In جمعه بیست و سوم تیر 1385 Time 21:40 |
 ایمان ایمان نیست!!!!
گذرگاهی صعب است زندگی ؛ تنگابی در تلاطم و در جوش

ایمان یکی چشم بند است ؛ دیواری در برابر بینش

به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش در می آورد

من کوه بی جان نیستم انسانم من !

سنگ مقدس در این جهان بسیار است


صیقل خورده به بوسه های لبان خشکیده از عطش

ایمان به جسم بی جان روح می بخشد ، لیکن

من جسم بی جان نیستم انسانی زنده ام من .

من نابینایی آدمیان را دیده ام


و توفیدن گرد باد را بر عرصه پیکار

من آسمان را دیده ام

و آدمیان را سرگردان به مهی دودگونه فرو پوشیده

مرا به ایمان ایمان نیست

اگر اندوهگینت می کند بگو اندوهگینم

حقیقت را بگو ، نه لابه کن نه ستایش

تنها به تو ایمان دارم ای وفا داری به قرن و به انسان !

توان تحملت ار هست شکوه نکن


به پرسشی اگر پاسخ می گویی پاسخی در خور گو

در برابر رگبار گلوله اگر می ایستی مردانه بایست

که پیام ایمان و وفا به جز این نیست

 

حد اعلای ازادی این است که ازادی به حد اعلای خود نرسد.

 

برای فراموش شدن هم ازادی لازم است.


+| typeing byشیلا In سه شنبه بیستم تیر 1385 Time 2:14 |
 ؟؟
انسان عبارت است از یک تردید یک نوسان دایمی هرکسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است.

 

من هم فلسفه ی برکلی پیامبر مکتب ایده الیسم را در زندگی تجربه کرده ام و هم فرمان ژید را در

داشتن نگاهی که بدان مایده های زمینی را به زیبایی مایده های  اسمانی ببینیم که تمام فلسفه

اخرین ژید است.

 

کابوسهام شيک شدند...

از تعقيب و گريز تو جهنم و بيابون به

خيابونای پر زرق و برق رسيده...:

با پاهای برهنه تو خيابون پر از خرده شيشه

روی شيشه‌ها ميدوم٬ فقط به خاطر اينکه راه نرم.....

و بعد ترس از ردپای خونی باعث ميشه که

با تمام وجود فرار کنم . . . . . .

 


+| typeing byشیلا In جمعه شانزدهم تیر 1385 Time 22:3 |
 مهم هیچی نیست؟؟؟!!!!!
مهم اين است که بتوانيم ادامه بدهيم،

چطورش اهميت ندارد.........

 

 

خشکِ خشک شده.....

درست مثه اين برگهايی

که می‌سوزونينشون.....................

بوی دود مياد

نه...نهههههههههههههههههه.......

نسوزونين اينارو

اينا تنها داراييهای منِ..................

..........................

..............

..........

.....

...

بوی دود مياد


+| typeing byشیلا In سه شنبه سیزدهم تیر 1385 Time 13:13 |
 ؟؟؟؟
بزرگترین بدبختی ادمی در عصر ما این است که سه ارزوی تاریخی اش که تجلی نیاز فطری اش بوده است از هم دور افتاده اند:

عشق بی ازادی و عدالت صوفیگری موهوم است.

عدالت بی ازادی و عشق زندگی گله وار گوسفندی در اصطبلهای مدرن دامداری پیشرفته است.

ازادی بی عدالت و عشق لش بازش است و تنها در ازادی تجارت و ازادی جنسی تعلق دارد.

 

 

تمامی تاریخ به سه شاه راه اصلی می پیوندد:

ازادی    عدالت   عرفان

 

اولی شعار انقلاب فرانسه بود و به سرمایه داری و فساد کشید.

دومی شعار انقلاب اکتبر بود و به سرمایه داری دولتی رسید.

سومی شعار مذهب و به خرافه وخواب.

 

 


+| typeing byشیلا In یکشنبه یازدهم تیر 1385 Time 13:36 |
 
چتر آفريده شد، برای

توهين به باران.......


 

 

 

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت...

به مادرم گفتم ديگر تمام شد

گفتم هميشه قبل از اينکه فکر کنی اتفاق می‌افتد.....

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود،

آن دو دست جوان

که زير بارش يک مرگ مدفون شد


+| typeing byشیلا In پنجشنبه هشتم تیر 1385 Time 18:40 |
 
يعنی ميشه يه روزی بياد....

که مثل شب باشه؟!؟!؟!؟!؟!!!!

 

 

 

سکوت....

سکون....

انجماد....

غرق....

.......موتور سوار

 


+| typeing byشیلا In سه شنبه ششم تیر 1385 Time 21:43 |
 ؟؟؟؟؟
دارم بالا ميارم....

همه‌ی اون چيزايی که تو اين ۱۸

سال فرو بردم

 

 

دلم می‌خواد به آدما اعتماد کنم...

اما می‌ترسم.....

می‌ترسم......

می‌ترسم..........

پ‌ن: اين بار تو دهنی نخوردم و خوشحالم


+| typeing byشیلا In یکشنبه چهارم تیر 1385 Time 0:28 |
 زندگی؟؟؟!!!!

غرض رفتن است نه رسیدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

زندگی کلافه سردرگمیست که به هیچ نمی برد.

 

اما نباید ایستاد وقتی هم مردیم مردیم به درک!!!!!!


+| typeing byشیلا In جمعه دوم تیر 1385 Time 17:21 |
 چرا؟؟؟

دنيا خيلي بزرگه... ما خيلي كوچيكيم؛ اما غمهام به قد دنيا بزرگه چرا اينقدر بي عدالتي؟؟؟چرا؟


+| typeing byشیلا In چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 Time 12:16 |
 به من نگاه کن!!

نگاه تو

انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است...

بمن نگاه کن!

بگذار من

-در سکوت صدای نگاه تو -

تراژدی مرگ همه ی فریادها را

تجربه کنم


+| typeing byشیلا In چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 Time 14:58 |
 بنواز.........

من شدم ني... تو شدي ني زن... مرا گذاشتي روي لبهايت و دميدي... نفست روي تنم ريخت ...هوا پر شد از موسيقي دوست ...فرشته ها به رقص آمدند و زمين دور خودش چرخيد... نواختن من جشن ملكوت بودو پايكوبي هستي... دم تو آتش بود! و نواي ني عشق! من شدم ني تو شدي ني زن... اما فراموشم شد كه ني اگر خالي نباشد ني نيست! پر شدم... ديگر براي تو جاي نمانده بود... مرا گذاشتي روي لبهايت و باز هم دميدي ... اما ديگر صدائي نيامد ... فرشته ها گريستند و شيطان دروني ات رقصيد... اين روزها نسيم از سمت بهشت مي وزد ...اين روزها هوا بوي تو را دارد... اين روزها صداي ساز تو مي آيد و من دوباره به ياد مي آورم كه من ني بودم و توني زن ... آه آي ني زن !! اين ني دلتنگ دم توست ...دلتنگ نواختنت ! ني كوچكت را بنواز!!!!


+| typeing byشیلا In چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 Time 14:56 |
 صدای خدا می اید!!!!!

صداي خدا مي آيد
از خيلي دورها
و من مي لرزم
تمام تنم مي لرزد
گوشهايم را با دست مي پوشانم
دندان هايم را به هم مي فشارم
در اتاق را محكم مي بندم ...
مي روم زير پتو

باز هم مي لرزم
...
.....
همه چيز مي چرخد ، من نيز

دردم مي آيد
آرام مي گويم آخ
آرام تر از آنكه خودم بشنوم
...
.....
چشمانم را كه باز مي كنم ديگر صدايي نيست

حتي صداي خدا
برف مي بارد
آرام
آرام
آرام
برمي خيزم
ديوانه وار
صورتم را به پنجره مي سپارم
دانه هاي برف را با چشمان ِ پر از حسرتم تا كف حياط بدرقه مي كنم
شب ِ آسمان وقتي برف مي آيد روشن است
درست مثل دلِ من
بايد رها شوم
مدام با خودم مي گويم
بايد رها شوم
لعنتي
لعنتي .
پس كليد كو ؟

بايد فكر كنم
بايد بياد بياورم
آخرين باري كه رها شدم كي بود؟
كشوي ميز
يادم مي آيد
زير مجله هاست
كليد را برمي دارم
به خودم در سياهي پنجره چشمك مي زنم
كليد را در قفل مي چرخانم
چشم بسته ..نفس حبس در سينه
باز مي شود
مي پرم بيرون
بي هيچ حجابي
دستهايم را باز مي كنم
برف
برف
برف
گونه هاي گر گرفته ام را به دانه هاي سپيد برف مي سپارم
سكوت مي كنم
دنيا ساكت مي شود انگار
اشك بي اختيار خلوت من و آسمان را بهم مي ريزد
صداي پايي مي آيد
و چشمهاي نگران مادر
و من هنوز پرم از فرياد
پرم از بغض
پرم از خشم

...
......
هيچ چيز آرامم نمي كند
...
هيچ چيز

صداي ِ خدا
صداي ِ آسمان
نوازش ِ برف
دست ِ باد
اشك
فرياد
خشم
آه
هيچ چيز آرامم نمي كند
چقدر خسته ام

 

من آن گلبرگ مغرورم که مي ميرم ز بي آبي ولي با خفت وخواري پي شبنم نمي گردم


+| typeing byشیلا In یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 Time 2:5 |
 بانوی من!!؟؟؟
هيچ کس صدای بانوی منو وقتی اشک ميريزه نمی شنوه.

وقتی گريه می کنه٬مجبورت می کنه بدو بدو

خورشيدو تعقيب کنی و برش گردونی

تا گوشه ای از اسمونهای تاريک و عذاب اورشو روشن کنه

وقتی اشک می ريزه.

در صبح مه گرفته قدم می زنه٬

رويای گذشته های طلايی٬تو چشمهاش منعکس ميشه.

ولی به زودی سايه های بعد از ظهر ٬از همه طرف محاصره ش می کنن

وبانوی منو می ترسونن تا وقتی اشکش در بياد...برای من...

بانوی منو می ترسونن تا اشکش در بياد.

ممکنه ديده باشيش که زير نور چراغت دراز کشيده ٬

و عجيب نيست اگه پچ پچشو هم شنيده باشی

پس همونی باش که لبخند پنهانشو باهاش قسمت می کنه

ولی بانوی منو وقتی گريه می کنه بهم باز گردون...به خاطر من

بانوی من وقتی گريه ميکنه به من نياز داره.

وقتی گريه می کنه٬مجبورت می کنه بدو بدو

خورشيدو تعقيب کنی و برش گردونی

تا گوشه ای از اسمونهای تاريک و عذاب اورشو روشن کنه

وقتی اشک می ريزه

    

 

 

وقتی با 1 انگشت به طرفه کسی اشاره ميکنی و اون را مسخره ميکنی، خوب نگاه کنی سه‌تا انگشت ديگه به طرفه خودته

 

 

 

 

 

 


+| typeing byشیلا In شنبه دوم اردیبهشت 1385 Time 3:29 |
 معشوقه ی خیالی

دیوانه شده ‌بود و می‌ترسيد از رسوايی. غرورش اجازه نمی‌داد عشقش

را بروز دهد.


اگر جوانك او را نمی‌خواست چه؟!


خانواده‌اش چه می‌گفتند؟! تمام فكرش را مشغول كرده‌بود


احساس گناه می‌كرد كه تا اين حد به يك پسر علاقه‌مند است. احساس

نوعی خيانت.
بدون آنكه اين علاقه را به طرز معقولی عنوان كند. تصميم گرفت

معشوقی برای خود بسازد.


يك معشوق ايده‌آل كه روزی خواهد آمد و تنها به او فكر كند تا از آن

احساس گناه و يا ترس از نبودن علاقه متقابل رها شود. كه در

واقع می‌خواست جوانك را فراموش كند.


گرچه هنوز هم در اعماق وجودش او را می‌خواست


و بالاخره ساخت آن معشوق ايده‌آل را و تمام علاقه‌اش را وقف

معشوق ساختگی‌اش كرد.


هر روز به او فكر می‌كرد


تا جوانك را فراموش كند. هر روز هرروز و ...


و از آن روز تمام خواستگارانش را رد می‌كرد


تا معشوقش, معشوق ايده‌آلش بيايد!


آخرين خواستگار, جوانك بود, اما دخترك او را نپذيرفت!


او منتظر معشوقش بود...

خورشيد تيره شد


و ماه سياه شد


+| typeing byشیلا In دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 Time 2:30 |
 نیمه ی گمشده
شب بود و ستاره و ماه

و عجیب که باران می بارید
!

من زیر باران در پی نمیه ی گمشده ام می گشتم
.

ناگاه سایه ای را دیدم
...

سایه ای مضطرب و لرزان بود


سایه ای سرکش و سرگردان بود


و به یکباره در نمیه ی راه


او به من ملحق شد


او درونم گم شد
!

با صدایی که در آن عشق تمنا می کرد فریاد کشید
:

که منم نیمه ی گمشده ات ای دوست
!


+| typeing byشیلا In یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 Time 1:22 |
 حقیقت یا دروغ

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . ازآن روز هميشه حقيقت عــــريان وبا ظاهري زشت است ، اما دروغ درلبــــــاس حقيقت آراسته نمايان مي شود


+| typeing byشیلا In چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 Time 12:41 |
 چند نکته

چند نكته حكيمانه… 1.اگه اولش به فكر آخرش نباشي، آخرش به فكر اولش مي افتي. 2.لذتي كه در فراق هست، در وصال نيست! چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق! 3.آغاز كسي باش كه پايان تو باشد.


+| typeing byشیلا In چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 Time 12:39 |
 حالا حق با کیه؟؟؟؟

مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند


+| typeing byشیلا In سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 Time 20:13 |
 اهل بودیییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!
اهل بودی بال و پر دادم تو را وحش گشتی دست و پا بستی مرا خوب بودم تا که بد خواندی مرا بد شدم تا قدر دانستی مرا


+| typeing byشیلا In دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 Time 20:25 |